داستان شب طلبه و فرار کردن دختر فراری
شب طلبه جوانی به نام محمد باقر در اتاق خود در حوزه علمیه مشغول مطالعه بود به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که ساکت باشد. دختر گفت: شام چه داری؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر در گوشه ای از اتاق خوابید و محمد به مطالعه خود ادامه داد.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 11 بعد از ظهر  توسط سعید یزدانپناه
|
