تبليغاتX
داستان های آموزنده

داستان های آموزنده

این وبلاگ برای سرگرمی و عبرت شما دوستان میباشد

داستان شب طلبه و فرار کردن دختر فراری

شب طلبه جوانی به نام محمد باقر در اتاق خود در حوزه علمیه مشغول مطالعه بود به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که ساکت باشد. دختر گفت: شام چه داری؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر در گوشه ای از اتاق خوابید و محمد به مطالعه خود ادامه داد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 11 بعد از ظهر  توسط سعید یزدانپناه  | 

چیزهاى ارزشمند زندگى : دعوت از مادر برای شام

 
ارزشمند ترین چیزهای زندگی معمولاً دیده نمی شوند و یا لمس نمی گردند ، بلکه در دل حس می شوند .

پس از 21 سال زندگی مشترک همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم . زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد . آن زن مادرم بود که 19 سال پیش از این بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نامنظم به او سر بزنم . آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 10 بعد از ظهر  توسط سعید یزدانپناه  | 

فداکاری مادر یک چشم

 
mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment.
مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود .

She cooked for students & teachers to support the family.
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 10 بعد از ظهر  توسط سعید یزدانپناه  | 

داستان دوستی کرگدن و دم جنبانک

کرگدن گفت : نه ، امکان ندارد . کرگدن ها نمی توانند با کسی دوست بشوند .
دم جنبانک گفت : اما پشت تو می خارد . لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است . یکی باید پشت تو را بخاراند . یکی باید حشره های تو را بردارد .
کرگدن گفت : اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم . پوست من خیلی کلفت است . همه به من می گویند پوست کلفت .

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 10 بعد از ظهر  توسط سعید یزدانپناه  | 

ماجرای تاجر و روستائیان میمون فروش

در زمان های قدیم ، تاجری به روستایی که میمون های زیادی در جنگل های حوالی آن وجود داشت رفت و خطاب به مردم روستا گفت : من میمون های اینجا را خریدارم و حاضرم به ازای هر میمون ۱۰ دلار به فروشنده پرداخت می کنم . مردم روستا که جنگل مجاور روستایشان پر از میمون بود خوشحال شدند و به راحتی معامله را قبول کردند .
به نظر آنها قیمت بسیار منصفانه بود . در مدت کوتاهی بیش از هزار میمون را گرفتند و هر میمونی را ۱۰ دلار به آن تاجر فروختند .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 12 بعد از ظهر  توسط سعید یزدانپناه  | 

ماجرای دو گرگ

 

دو تا گرگ بودند که از کوچکی با هم دوست بودند و هر شکاری که به چنگ می آوردند با هم می خوردند و تو یک غار با هم زندگی می کردند . یک سال زمستان بدی شد و بقدری برف روی زمین نشست که این دو گرگ گرسنه ماندند و هر چه ته مانده لاشه های شکار های پیش مانده بود خوردند که برف بند بیاید و پی شکار بروند اما برف بند نیامد و آنها ناچار به دشت زدند اما هر چه رفتند دهن گیره ای گیر نیاوردند ، برف هم دست بردار نبود و کم کم داشت شب می شد و آنها از زور سرما و گرسنگی نه راه پیش داشتند نه راه پس .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 12 بعد از ظهر  توسط سعید یزدانپناه  | 

مثل مداد باش

 
پسرک از پدر بزرگش پرسید :
پدر بزرگ درباره چه می نویسی ؟
پدربزرگ پاسخ داد :
در باره تو پسرم ، اما مهمتر از آنچه می نویسم ، مدادی است که با آن می نویسم . می خواهم وقتی بزرگ شدی ، تو هم مثل این مداد بشوی !
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 12 بعد از ظهر  توسط سعید یزدانپناه  | 

داستان 57 سنت پول دختر کوچولو و بیشتر شدن آن

یک روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود ؛ دخترک قبلا یکبار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود .
همونطور که از جلوی کشیش رد شد ، با گریه و هق هق گفت : " من نمیتونم به کانون شادی بیام ! "


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 12 بعد از ظهر  توسط سعید یزدانپناه  | 

داستان الکساندر فلمینگ : مخترع پنی سیلین

الکساندر فلمینگ کشاورزی فقیر از اهالی اسکاتلند فلمینگ نام داشت . یک روز ، در حالی که به دنبال امرار معاش خانواده ‌اش بود ، از باتلاقی در آن نزدیکی صدای درخواست کمک را شنید ، وسایلش را بر روی زمین انداخت و به سمت باتلاق دوید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 12 بعد از ظهر  توسط سعید یزدانپناه  | 

اخبار بد را بتدریج بگویید

داستان زیر را آرت بو خوالد طنز نویس پر آوازه آمریکایی در تایید اینکه نباید اخبار ناگوار را به یک باره به شنونده گفت تعریف می کند :

مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود . پس از مراجعه پرسید :

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 10 قبل از ظهر  توسط سعید یزدانپناه  | 

شیطان تو را به بهشت باز گرداند

یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود هنگامی که مرد همه گفتند به بهشت رفته است .آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 10 قبل از ظهر  توسط سعید یزدانپناه  | 

داستان مرد نمازگزار و چراغ راهنمای شیطان

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 10 قبل از ظهر  توسط سعید یزدانپناه  | 

داستان تلاش و کار روزانه یک مادر واقعی

مامان و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند که مامان گفت: "من خسته ام و دیگه دیر وقته، میرم که بخوابم".

مامان بلند شد، به آشپزخانه رفت و مشغول تهیه ساندویچ های ناهار فردا شد، سپس ظرف ها را شست،

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 9 قبل از ظهر  توسط سعید یزدانپناه  | 

خانه مشترک آهو و یوزپلنگ

روزی آهویی در کنار رودخانه‌ایی سرگردان بود و با خود می‌گفت: «من چه زندگی سختی کرده‌ام. همیشه سرگردان بوده‌ام. هیچ‌وقت کاشانه‌ای از خود نداشته‌ام. دلم می‌خواهد خانه‌ای داشته باشم و از اینجا بهتر کجا می‌توانم نقطه‌ای را برای خانه پیدا کنم؟ در اینجا خانه‌ای خواهم ساخت.»
و پی کارش رفت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 9 قبل از ظهر  توسط سعید یزدانپناه  | 

ندانستن معنی WC

در آن دورانی که به توالت های عمومی در شرق اطمینان کمتری وجود داشت، خانمی انگلیسی در تدارک سفری به هندوستان بود. مهمانخانه کوچکی را که متعلق به مدیر مدرسه محلی بود در نظر گرفت و اتاقی در آن رزرو کرد. چون نگران بود که آیا در مهمانخانه توالت وجود دارد یا خیر؟ در نامه ای به مدیر مدرسه سؤال کرد که آیا در مهمانخانه مورد نظر WC وجود دارد یا خیر ؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 9 قبل از ظهر  توسط سعید یزدانپناه  | 

مرگ همکاری که مانع پیشرفت دیگران بود

یک روز وقتى کارمندان به اداره رسیدند ، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود :
« دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت . شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 9 قبل از ظهر  توسط سعید یزدانپناه  | 

امیرکبیر و ماجرای نکوبیدن آبله و مرگ دو بچه

در سال 1264 هجری قمری، نخستین برنامه ‌ی دولت ایران برای واکسیناسیون به فرمان امیر کبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانی ایرانی را آبله ‌کوبی می ‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله ‌کوبی به امیر کبیر خبر دادند که مردم از روی ناآگاهی نمی‌ خواهند واکسن بزنند!

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 9 قبل از ظهر  توسط سعید یزدانپناه  | 

سوال آزمون استخدامی: پزشک ، پیرزن و همسر رویاها

یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت . بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت . پرسش این بود :
شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید . از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می ‌گذرید . سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند ،

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 9 قبل از ظهر  توسط سعید یزدانپناه  | 

بی ریاترین بیان عشق به همسر در مقابل ببر وحشی

نهایت عشق !
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 9 قبل از ظهر  توسط سعید یزدانپناه  | 

داستان چنگیزخان مغول و شاهین پرنده

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 8 قبل از ظهر  توسط سعید یزدانپناه  |